آزاد

I want to write something special for today

 

but

 

I said to my self if I"ll write a honestly words

 

from end of my heart, it is better

 

:So,  I say from end of my heart

 

 

I LOVE YOU & I"LL LOVE YOU

 

HAPPY YOUR DAY

 

YOU ARE A LIGHT & I AM A BUTTER FLY

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط سینا نظرات ()


I am so much in love

 


I cant live without you

 


I am so much in love

 


I always think of you

 


We have dreams & We have feels

 


Its no way to say goodbye

 


Give me one more chance for one more try

 


Let me be in your eyes again



because my love will have no when

 


Let me be in your eyes again

 


Let us walking hand in hand

 


I am so much in love

 


I cant live without you

 


I am so much in love

 


I always think of you

 


Its better babe to have you by my side

 


?Do you Know its true

 


who I am listen you

 


Any time and any where I see your face oh I sweared

 


Show me the way to my paradise

 


Footnotes:  Dedicated to My Dearest

 


All I have& All I need

&

All I want to see you tonight

&

All I see& All I feel


Its just hold in you so tight




نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٦ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط سینا نظرات ()


دوست من، من آن نیستم که می نمایم . نمود پیراهنی است که به تن

 

دارم.پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی

 

های من در امان می دارد.آن "من"ی که در من است، در خانه خاموشی

 

ساکن است و تا ابد همان جا می ماند، ناشناس و دست نیافتنی....

 

من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هر چه می کنم بپذیری.

 

زیرا سخنان من چیزی جز اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عمل

 

آرزوهای تو نیستند. هنگامی که تو می گویی"باد به مشرق می وزد "من

 

می گویم " آری به مشرق می وزد" زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه

 

های من در بند باد نیست، بلکه در بند دریاست. تو نمی توانی اندیشه

 

های دریایی مرا دریابی و من هم نمی خواهم که تو دریابی.

 

 می خواهم در دریا تنها باشم.

 

 

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو 

 

می روم حتی در آن هنگام که تو از آن سوی مغاک بی گذر مرا آواز   

 

می دهی "همراه من،رفیق من " و من در پاسخ تو را آواز               

 

 می دهم "رفیق من..."زیرا من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی.

 

 شراره اش چشمت را می سوزاند و من دوزخم را بیش از آن دوست

 

دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی.

 

 می خواهم در دوزخ تنها باشم. 

 

دوست من تو خوب و هوشیار و داناهستی. یا نه،تو عین کمالی. من هم

 

با تو از روی دانایی و هوشیاری سخن می گویم. گرچه من دیوانه ام ولی

 

دیوانگی ام را می پوشانم.

 

می خواهم تنها دیوانه باشم.

پ.ن:

به قول سیاوش

بیخیال حرفایی که تو دلم جا مونده

بیخیال قلبی که این همه تنها مونده

آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه

واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٧ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط سینا نظرات ()


دنگ...،دنگ...

 

ساعت گیج زمان در شب عمر

 

می زند پی در پی زنگ.

 

زهر این فکر که این دم گذراست

 

می شود نقش به دیوار رگ هستی من.

 

لحظه ام پر شده از لذت

 

یا به زنگار غمی آلوده است.

 

لیک چون باید این دم گذرد

 

پس اگر می گریم

 

گریه ام بی ثمر است.

 

و اگر می خندم

 

خنده ام بیهوده است.

 

دنگ...،دنگ...

 

لحظه ها می گذرد.

 

آنچه بگذشت، نمی آید باز

 

قصه ای هست که هرگز دیگر

 

نتواند شد آغاز.

 

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

 

بر لب سرد زمان ماسیده است.

 

تند برمی خیزم

 

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

 

رنگ لذت دارد،آویزم،

 

آنچه میماند از این جهد بجای:

 

خنده لحظه ی پنهان شده از چشمانم.

 

و آنچه بر پیکر او می ماند:

 

نقش انگشتانم.

 

دنگ...

 

فرصتی از کف رفت.

 

قصه ای گشت تمام.

 

لحظه باید پی لحظه گذرد

 

تا که جان گیرد در فکر دوام،

 

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،

 

وارهاینده از اندیشه ی من رشته ی حال

 

وز رهی دور و دراز

 

داده پیوندم با فکر زوال.

 

پرده ای می گذرد،

 

پرده ای می آید:

 

میرود نقش پی نقش دگر،

 

رنگ می لغزد بر رنگ.

 

ساعت گیج زمان در شب عمر

 

می زند پی در پی زنگ:

 

دنگ...، دنگ...

 

دنگ...

 

 

پ.ن:

رویاهای من با تو شروع میشن و با تو هم تموم میشن، پس یادت

 

 باشه که آغاز و پایان رویاهامو نگیر چون دیگه رویایی نمیمونه

 

واسم.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٦ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط سینا نظرات ()


آزادی به بالها می ماند

 

به نسیمی که در میان برگها می وزد

 

و برگلی ساده آرام می گیرد

 

به خوابی می ماند که در آن

 

                                  ما خود

                         

                                         رویای خوشتنیم

 

به دندان فرو بردن در میوه ی ممنوع می ماند آزادی

 

به گشودن دروازه ی قدیمی متروک و

 

دست های زندانی.

 

ترجمه ای از شاملو شاعر آزادی طلب.

 

 

پ.ن تقدیم به کسی که اولین بهار پر معنی زندگیم رو بهم هدیه

کرد.

 

تو را بجای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

 

برای خاطر برفی که آب می شود

 

                                       برای خاطر نخستین گل

 

تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم

 

بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینم

 

میان گذشته و امروز.

 

 

و در آخر

سال جدید رو به تمام دوستای عزیزم و تمام ایرانی های

آزاده  پیشاپیش تبریک میگم و سالی پر از آزادی و نشاط رو

برای همتون آرزو می کنم

دوستتون دارم،خداحافظ تا سال دیگه

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط سینا نظرات ()


پیشوایان مذهب زرتشت در دولت ساسانی صاحب قدرت شدند و

احیانا با اشراف بر ضد پادشاه،تبانی می کردند. در جامعه و بویژه

در میان عوام نفوذ و تاثیرشان بسیار بود بطوریکه در زندگانی هر

یک از ایشان دخالت می نمودند، همه چیز می بایستی به تصویب

و تصدیق روحانیون باشد((نفوذ روحانیون تنها به قدرت ایشان در

رسمی شناختن زایشها و زناشوئی ها و جز اینها و اقدام به

تطهیرات و قربانیها نبود، بلکه دارائی املاک زمینی و منابع ثروت

هنگفت که از جریمه های دینی و عشر و بخششها حاصل می

شد،در این امر دخیل بود، بعلاوه ایشان چنان استقلال وسیعی

داشتند که دولتی در دولت تشکیل می دادند.)) 

 

کتاب تاریخ ادیان و مذاهب در ایران

 

پ.ن:فقط و فقط تقدیم به تک ستاره زندگیم

 

تو ای بال و پر من               رفیق سفر من

 

میمیرم اگه سایت              نباشه رو سر من

   

تو ای خود خود عشق         که بی تو نفسم نیست

 

کجا تو خونه داری              که هر جا می رسم نیست

 

اهل کدوم دیاری               کجا تو خونه داری

 

که قبله گاه همونجاست     هرجا که پا میذاری

 

اهل کدوم دیاری              گل کدوم بهاری

 

 

که حتی فصل پائیز           باغ ترانه داری

 

 

آی دلبرم آی دلبر             ای از همه عزیزتر

 

 

ای تو مرا همه کس         داشتن تو مرا بس

 

 

تو دوره شبابم               تو اومدی به خوابم

 

 

گفتی نیاز من باش          ترانه ساز من باش

 

 

یه روزی راستی راستی    همون شدم که خواستی

 

 

شدی تو سرنوشتم          برای تو نوشتم

 

 

خسته دین و دنیام           ملحد و کافر هستم

 

 

تویی تو مذهب من          من تو رو می پرستم

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط سینا نظرات ()


من با آنهایی که بنام دین زندگی می کنند،قدرت دارند،نفوذ دارند

و رسمیت دارند پیوند طبقه ای و اجتماعی ندارم، دلهراه ای ندارم

از اینکه با من مخالفند یا مخالف نیستند، چیزی ندارم که آنها از

من بگیرند، چیزی نمی خواهم که علاقه و تائید آنها باعث شود که

آنرا بمن بدهند، نه از راه دین نان می خورم که نانم آجر شود، نه

محراب دارم،نه لباس روحانی و نه عنوان و نه منصب دینی دارم،نه

موقعیت مذهبی دارم و نه مرید و پولدار دارم و نه می جویم.

 

من بعنوان کسیکه مسئول گروه خودش و جناح خودش و طبقه

خودش است با این عنوان در این جامعه حرف می زنم:

 

آمده ام که بگویم:

 

همه چیز از دست رفته است و همه چیز از دست میرود، به

چه چیز مشغولید؟

بفرمایش علی:

 

دشمن با شما فریبکاری و نیرنگبازی می کند و شما تدبیری نمی

اندیشید، دسته دسته از شما می ربایند و می برند و خشمگین

نمی گردید،دقیقه ای از شما غفلت نمی کنند و شما در بیخبری

بسر می برید، بخدا قسم جماعتی که بیاری یکدیگر بر نخیزند و

کار را به یکدیگر واگذارند مغلوب می شوند و شکست می خورند.

 

                                               دکتر علی شریعتی    

 

 

به نظر شما تو مملکت ما دشمن کیه؟خودیه یا ...

 

پ.ن:تقدیم به آنکه لحظه لحظه ی زندگیم از ان اوست

 

کمکم کن ،کمکم کن

 

نذار اینجا بمونم تا بپوسم

 

کمکم کن ،کمکم کن

 

نذار اینجا لب مرگو ببوسم

 

کمکم کن ،کمکم کن

 

عشق نفرینی بی پروایی می خواد

 

ماهی چشمه کهنه هوای تازه دریایی می خواد

 

دل من دریاییه

 

چشمه زندونه برام

 

چکه چکه های آب، مرثیه خونه برام

 

تو رگام بجای خون ،شعر سرخ رفتنه

 

تن به موندن نمی دم، موندنم مرگه منه

 

عاشقم مثل مسافر عاشقم

 

عاشقه رسیدنه به انتها

 

عاشق بوی قریبانه کوچ

 

تو سپیده قریب جاده ها

 

من پرواز وسوسه های رفتنم

 

رفتنو ،رسیدنو ،تازه شدن

 

کمکم کن ،کمکم کن

 

نذار این گمشده از پا در بیاد

 

 

 

کمکم کن ،کمکم کن

 

من و تو باید به فردا برسیم

 

چشمه کوچیکه برامون

 

ما باید بریم به دریا برسیم

 

دل ما دریاییه ، چشمه زندونمونه

 

چکه چکه های آب مرثیه خونمونه

 

تو رگ بودن ما، شعر سرخ رفتنه

 

کمکم کن که دیگه وقته راهی شدنه

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٧ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط سینا نظرات ()


یاد گرفتم با هیچکس درد و دل نکنم

یاد گرفتم مثل کوه جلوی مشکلاتم وایسم

یاد گرفتم مثل کوه سخت باشم و مثل آب جاری

آره یاد گرفتم دوتاشو با هم باشم

بهترین چیزی که یاد گرفتم این بود که همیشه شاد باشم

ولی

این هفته خیلی غمگین شدم

کاش میتونستم این هفته ای که گذشت رو از زندگیم پاک کنم

عیبی نداره خدا، خودت می دونی من صبورم

نمی دونم شاید داری امتحانم می کنی

تحمل،صبر و انتظار

خیلی سخته ولی من از پسش بر میام

 

پ.ن

حتی عشق هم با نگفتن می میرد

 

عشق با نگفتن دوام نمی آورد،سرانجام پژمرده خواهد شد و خواهد مرد

 نه میتوان با نماد ونشانه حفظش کرد

نه می توان در چشمه ای همیشه جوشان از عفو و بخشایش تبرکش کرد

عشق را باید پیوسته ابراز کرد،پرورش داد و بدان نیرو بخشید

اگر به حد کافی عشق را نشنویم، بی تردید ناپدید خواهد شد.

 

 

مثل همیشه کلام آخر با عشقم

 

نمیدونی وقتی تو چشمات نگاه میکنم خیلی بیشتر از روز اول عاشقت میشم

 

کاش میشد عشقمو فریاد بزنم

تو خیابون

           توی شهر

                      عشقمو داد بزنم

 

دلم پره خیلیم پره

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۸ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط سینا نظرات ()




Design By : Pars Skin